تبليغاتX

page rank google پيج رانك گوگل اين وب

باران عشق <body>
سوم بهمن 1388

دلم بامن نمي سازه بدون تو...

 

از غم آلوده ترین نقطه زمان می آیم و

ای کاش در امتداد تنهایی ام حضور یابی و

 از دنیای هزار رنگ اندیشه ات رنگی را به من تقدیم کنی ،

 رنگی که از شکوفایی تحسین برانگیز عشق بگوید و

 رنگی که ...

                 و رنگی که مرا به تو پیوند دهد.

مهربانا آشفتگی کلمه هایم سرشار از حسن زیبای حضور توست .

من تو را با تمام هستی خود ،

                   هم آوا با رویش شقایقها احساس کرده ام .

براستی چه زمانی وجودم سرشار از شکوفه های مهربانی تو خواهد شد ؟

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


7:22 PM | شراره |




یکم بهمن 1388

بغض تنهایی...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نه ! بگذار تا بشکنم این بغض را

درست حوالی یک روز آبانی بود

که دلم میان گیر و دار حادثه و کوچه های بارانی گتوند

سه شنبه را به سوگ نشست

درست حوالی آبان هزار و سیصد و درد بود

که ناباوری برایم باور شد و در انتظار سلامی نو

واژه واژه ، سطر سطر رفتنت را گریستم

درست حوالی آبان هزار و سیصد و فاصله بود

که سه شنبه های ناگزیر میان حادثه خبر

و کوچه های سرد گتوند خدا کوه را آفرید

درست حوالی بغض تنهایی غروب و باران بود...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


4:51 PM | شراره |




بیست و هفتم دی 1388

در بند توام...

من از آن روز که در بند تو ام آزادم

بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و

 بیشتر از آنچه باور داری عاشق تو هستم

بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و

 بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم.

عزیزم من محتاج تو هستم و

بدون تو زندگی برایم مفهومی جز تاریکی و سیاهی ندارد!

دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،

دوستت دارم چونکه مرا باور داری و

مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!

تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام در کنارتو باشم

و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم

عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من

تنها هدیه ای است از طرف من به تو!

از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس!

عزیزم تا پایان با تو می مانم چونکه تنها تو هستی که

معنای واقعی عشق را به من ابراز کردی و آموختی!

آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و

 تا پایان زندگی دوست داشتن!

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و

 به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست

هر جای دنیا که هستی بدان که

 در این دنیای بزرگ کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد !

هر جای دنیا که هستی بدان که

من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و در آغوش خود بفشارم!

عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ،fairyright1mm.giffairyleft0da.gif

 این دنیا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از لیلی ومجنون است،

اما همه عاشقان یک سو ، و من و تو نیز یک سوی دیگریم!

عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و

در همه لحظه ها بعد از خدا تو را عبادت میکنم!

عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ،

 و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست!

تو همان دنیای منی عزیزم ،

به هر زیبایی های این دنیا که می نگرم تو را میبینم.

دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،                          

 آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!

مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشکهای تو!

با تو پر از امیدم ،

و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم

با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ،

 با تو این دنیا برایم همان بهشت است!

عزیزم دوستت دارم

چون که در میان اینهمه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم ،

بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را !

عزیزم دوستت دارم…

چون که این قلب کوچک و پر از عشق مرا در قلبت طلسم کرده ای

و نگذاشتی هیچ کس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !

اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،

 با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم که دوستت دارم

 تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند.


6:33 PM | شراره |




پانزدهم دی 1388

دوستت دارم...

چکه چکان باران باز هوا را پر از یاد تو کرده ای نازنین

باز چشم هایم به آسمان حسادت کرد

و نگاهم به جای خالی تو عادت نکرد

امشب خبری از ماه نیست . ماه من هم گم شده انگار

و سرما شلاق می کشد بر تن شلاق دیده ی من

جنون خون پیکرم ،

فواره فواره می خواند لیلاترین شعرهای دیوانگی اش را

باد ، زوزه ای مرگبار کشید چنگ در پیکر زخم خورده ام زد .

 انگار می خواهد مرا با خود ببرد تا آن سوی دورها !

به یاد آن باران ها که چترم . پناه شانه ی تو بود مگر می توان نگریست ؟!

حال دیگر چشمهایم به آسمان طعنه می زنند

تمنای دست هایم تا آغوش تو دراز است

و باز حسرت چشم هایم به رنگ نبودنت ...

شاهزاده ی رویاهای رنگین، مالک قصر آرزوها

درس درس عشق و انتظارت در مکتب

دلم هرگز تکراری نخواهد شد

تا ابدیت ثانیه هایی که خدا آفرید دوستت دارم...


4:31 PM | شراره |




چهارم دی 1388

خداوندا نمي دانم ...

خداوندا نمي دانم ؛ در اين دنياي وانفسا ، کدامين تکيه گه را تکيه گاه خويشتن سازم

نميدانم، نمي دانم خداوندا...

در اين وادي که عالم سر خوش است و دلخوش است و جاي خوش دارد.

کدامين حالت و حال و دل عالم نصيب خويشتن سازم

نمي دانم خداوندا؛ به جان لاله هاي پاک و والايت نمي دانم؛ دگر سيرم خداوندا.

دگر گيجم خداوندا ؛خداوندا تو راهم ده ، پناهم ده .

اميدم خداوندا .

که ديگر نا اميدم من و ميدانم که نوميدي ز درگاهت گناهي بس ستمبار است

و ليکن من نميدانم دگر پايان پايانم.

هميشه بغض پنهاني گلويم را حسابي در نظر دارد و مي دانم

که آخر بغض پنهانم مرا بي جان و تن سازد.

چرا پنهان کنم در دل؟

چرا با کسي نمي گويم؟

چرا با من نمي گويند ياران رمز رهگشايي را؟

همه ياران به فکر خويش و در خويشند. گهي پشت و گهي پيشند

ولي در انزواي اين دل تنها . چرا ياري ندارم من . که دردم را فرو ريزد

دگر هنگامه ي ترکيدن اين درد پنهان است

خداوندا نمي دانم و نتوانم به کــس گويم

فقط مي سوزم و مي سازم و با درد پنهاني بسي من خون دل دارم. دلي بي آب و گل دارم

به پو چي ها رسيدم من ؛ به بي دردي رسيدم من

به اين دوران نامردي رسيدم من

نميدانم ، نمي گويم ؛ نمي جويم نمي پرسم ، نمي گويند، نمي جويند؛ جوابي را نمي دانم،

سوالي را نمي پرسند و از غمها نمي گويند

چرا من غرق در هيچم؟

چرا بيگانه از خويشم؟

خداوندا رهايي ده ؛ کللام آشنايي ده ؛

خدايا آشنايم ده ؛ خداوندا پناهم ده ؛  اميدم ده...

خدايا يا بترکان اين غم دل را، و يا در هم شکن اين سد راهم را 

که ديگر خسته از خويشم ؛ که ديگر بي پس و پيشم

فقط از ترس تنهايي ، هر از گاهي چو درويشم

و صوتي زير لب دارم

وبا خود مي کنم نجواي پنهاني

که شايد گيرم آرامش

ولي آن هم علاجي نيست

و درمانم فقط درمان بي درديست

و آن هم دست پاک ذات پاکت را نيازي جاودانش هست...


9:21 PM | شراره |




بیست و ششم آذر 1388

بغض خاموش...

ميان يك مه كمرنگ ساحلي
غروب قلب غريبم ميان غم گم شد
فضاي پنجره ام بغض بي تكلم شد

غروب بود و تو رفتي و زورقت ارام
ميان يك مه كم رنگ ساحلي گم شد

غزل نخوانده تكان داده دستي و رفتي
شبيه چشم تو دريا پر از تلاطم شد

زگريه گريه من بغض اسمان وا شد
عطش گرفته زمين خوشه خوشه گندم شد

چه زود عاشقيت را به بادها دادي
چه زود چيني قلب تو دست چندم شد

دوباره عاشقيم بر سر زبان افتاد
و كوچه گردترين داستان مردم شد

خبر رسيد كه مي ايي از افق، فردا
تمام ساحل و دريا پر از تبسم شد.


9:4 PM | شراره |




چهاردهم آذر 1388

پاییزی به یاد ماندنی...

شبی دیگر از پاییز به پایان میرسید.....

تا در گذر دلهای نگران و مضطرب اشوبی دیگر را پدیدار سازد.

پاییز درختان سرسبز را برای برهنگی دگر با ر ندایی داد

و برگهای زرد با نسیم کوچکی رقص مرگ را تجربه میکردند...

و خود را در اغوش باد رها می ساختند.

و چه دل انگیز و دلرباست زیبایی حتی در لحظه ای....

در یک سو قلبهایی که میتپند تا پاکیها را پدیدار سازند

و از جهل روشنایی بسازند و در انسو چشمهایی که میکاوند

تا طعمه های خویش را به تاریکی اسیر گردانند....

اما من نمیدانم  ،

در رویاهای خود به دنبال کدام روشنایی قلبم را مالامال از دام کردم.

یک روز وقتی که به امواج نیمه خروشان دریا نگاه میکردم

امواج خود را با خشونت به ساحل میکوبیدند

و عمر کوتاه موج با تمام سر سختی اش در مرگی زود رس به پایان میرسید

و  میگویند الهه ایست که زمین و اسمان را عشق میدهد

به دردی و عذابی -رنجی و شفایی.....

شگفتا آن لحظه که چشمانم در فراسوی چشمانت خود را ویران میسازد.

دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم

تا رهگذران خسته صبحگاهان زیر افتاب نارس مرا زمزمه کنند....


6:16 PM | شراره |




دهم آذر 1388

نماز دل...

د رکرانه های زندگی ام به وجودت نیاز

و در شب های تنهایی ام به نگاهت احتیاج دارم

در خلوتگاه دلم به حرف هایت احتیاج

و در سر دفتر عشقم به نامت احتیاج دارم...

تو را در آبی آسمان ... در سبزی جنگل ودر موج های اقیانوس دیده ام....

تورا وقتی دیده ام که احساسم این بود  تو تنها کرانه آبی زندگی ...

تنها سبزی کو چه دل و تنها زلال اقیانوس ایمانی.

خدایا ...

 در بیکرانه های زندگی ام دو چیز افسونم نمی کند:

یکی آبی آسمان که می بینم و می دانم که نیست

و دیگری خدا را که نمی بینم و می دانم که هست ...


4:11 PM | شراره |




پنجم آذر 1388

احساس...

از پنجره کوچک تنهاييم با تو حرف مي زنم.

از پشت ديوارهاي سنگي با قايق غم هايم در رودخانه اشکهايم

براي يافتن تو تا انتهاي ظلمت پارو مي زنم.

چشمان مهربان تو ،

از لابه لاي شهر ستاره ها باز هم قصه اميد را مي گويد،

اما قلب کوچک من ؛

سالهاست که حرفهاي شاد را در کوير خود نديده است.


4:43 PM | شراره |




بیست و هشتم آبان 1388

احساس...

 

می خواهم از تو بگویم

بی آن که در جستجوی قافیه باشم

و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم

در این شب ها که گویند عزیزترین شب های خداست

می خواهم از تو بگویم

از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری

با ساده ترین کلمات

همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد

می خواهم بگویم دوستت دارم

امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم

نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم

و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم

فقط ساده و با صداقت ،همراه با شاهدی صادق

از اعماق جانی سوخته با چشمانی بارانی

می خواهم بگویم دوستت دارم

و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید

من تقدس عشقت را بر کرامت وجودم نشانده ام

و اگر سراسر وجودم زبان باشد

یکسره خواهد گفت: دوستت دارم ...


8:5 PM | شراره |




چهاردهم آبان 1388

نرو...نرو...


آه نرو نروتو که مي دوني من بي تو توبي من يعني حسرت

تو که مي دوني بي جواب مي مونه عشق وعادت

تو که مي دوني کم مي شم تو که مي دوني کم مي شي

تو که مي دوني هم اغوش غم مي شي نرو اه نرو نرو

 اما بعضي موقع انسان از چيزاي فرار مي کنه که به خاطر ديگرا ن

و آسايش اونهاست چشم پوشيدن از عشق از زندگي و...

 اما چه سود همينهايي رو که دوستشان داري

يه روز تنهايت مي گذارند و مي روند

نمي شود از کسي گلايه کرد بايد شکر گذار خداوند بود

که مي توانم روي پاي خود بياستي…


11:12 AM | شراره |




دهم آبان 1388

تو نباشی ، من هیچم...

 تصاویر متحرك - گلها (11 تصویر)

بی تـــو این چشمه سار شب آرام، چشم گرینده ی اهوان است.

بی تـــو این دشت سرشار، دوزخ جاودان است.

بی تـــو مهتاب تنها ی دشتم

بی تـــو خورشید سرد غروبم

بی تـــو بی نام و بی سرگذشتم

بی تـــو خاکسترم ؛ بی تـــو ای دوست

بی تـــو این خانه تاریک و تنهاست

بی تـــو خفته بر لب سخنهاست!

بی تـــو خاکسترم... بي تو...!


6:17 PM | شراره |




یکم آبان 1388

گفتگويي با عشق...

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

 براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

 براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

 براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

 براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

 براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

 براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

 براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

 براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

 و براي عشق خودت آرزوي خوشبختي نما؛

 شايد گاهي متعلق به ديگري باشد...

See full size image

 


10:54 AM | شراره |




بیست و دوم مهر 1388

بلور احساس ...

 

تو را دیدم! آن سوی افق با چشمانت لبخند زدی و در تن پوش رویا فرو رفتی.

سرت را بر پای زمین گذاشتی و چشمانت را تا کهکشان ها به سفر بردی.

دستان پر مهر درخت را در دستانت فشردی.

با آسمان خود را پوشاندی تا مبادا چشمان ناپاک بر تو بنشیند. تو را دیدم.

آری تو بودی!

صدایت را هم شنیدم، که با آواز گنجشک ها همراه شدی،

کلاغ ها را به دیار عشق کشاندی!

صدای تو بود که جیرجیرک ها را تا انتهای شب بیدار نگه داشت!

و تو را دیدم که با انگشتانت بر ماسه ی نرم زندگی نوشتی: "من خوشبختم!"

و چشمانت همچنان لبخند می زد!


3:14 PM | شراره |




هفدهم مهر 1388

نمیخواهی با من بمانی ...!

مي ترسم از نبودنت و از بودنت بيشتر!

نداشتن تو ويرانم ميكند و داشتنت متوقفم!

وقتي نيستي كسي را نمي خواهم.

و وقتي هستي" تو را" می خواهم.

رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام

خداحافظي ات به جنونم مي كشاند...

و سلامت به پريشانيم!؟

بي تو دلتنگم و با تو بي قرار....

بي تو خسته ام و با تو در فرار...

در خيال من بمان ، از كنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت...


6:17 AM | شراره |




نهم مهر 1388

لطف و سپاس...

2hnynh2.gif

آمده ام تا از تو برای این همه لطف سپاس گزار باشم. از تو مهربان که در هر لحظه با منی و خود را چه زیبا به من نمایان می کنی!

رفتنمان تصادفی نبود، گرچه این طور به نظر می رسید. پیام دوستی ما را به سویت کشاند. به دامن کوه و به روستای اغشت!

سنگ های کوه پر صلابت، در عین عظمت ریشه در خاک دوانده بودند و با صبوری قدم های ما را بر خود می پذیرفتند. کوه در زیر پاهایمان آرام می گفت من آیتی از دوست هستم!

 رودخانه ی خروشان خود را به هر سنگی می کوبید و شتابان از زیر پل چوبی می گذشت و فریاد بر می آورد، من آیتی بیش نیستم!

دست های در ختان در آن دور دست در دل آسمان در هم گره خورده بودند و با نوای دلنشینی می خواندند، ما هم آیت دیگری از مهربان هستیم!

 اشعه های خورشید از لا به لای برگ ها بر زمین سرک می کشیدند تا با گرمای خویش زمین و ساکنانش را گوشزد کنند که آنها نیز آیتی از یار هستند!

همه شاد بودند ما و طبیعت!!!

 درختان گیلاس در هر گوشه و کنار جشن بر پا کرده بودند. در خت توت شیرینی هایش را در طبق اخلاص گذاشته بود. درختچه های سماق مغرور هر سو ایستاده بودند. و ما شادمانه در میان علف ها می دویدیم. با حرکت علف ها پروانه ها مشتاقانه از میانشان بال می گشودند و در شادی ما سهیم می شدند. پینه دوزها با ولع برگ ها را می خوردند، گویی فرصت تنگ است! گنجشک ها هم آواز شادی سر داده بودند. برگ ها دست هایشان را به هم می سائیدند و گنجشک ها را همراهی می کردند، و گوش ما را، وقتی پاهای مان در خنکای آب رودخانه آرام گرفته بودند، نوازش می دادند. 

باید باز می گشتیم و باز گشتیم اما با خود از طبیعت کوله بار شادی و عشق به خانه ارمغان آوردیم.حال آمده ام تا از تو برای این همه لطف سپاس گزار باشم. 


4:35 PM | شراره |




یکم مهر 1388

***چرا گريه نه؟!

سالها ست که دلم نمی خواهد، کسی اشک هایم را ببیند.

اما این روز ها چشمانم بهانه گیرشده اند

و اشک های مهار گسیخته کویر صورتم را سیراب می کنند.

چه شادمانه خود را از قفس چشمانم رها می سازند.

گویی سال ها آنها را در زندان چشمانم به اسارت گرفته بودم.

گریه بهانه نمی خواهد!

مگر دل شکسته را به جز گریه چه آرام می کند؟!

دل شکسته هر جور شکسته باشد، شکسته است!

چرا و چطور نمی داند." مهم نیست" هم سرش نمی شود.

فقط می داند قطعه قطعه شده،

تکه تکه های آن ذره ذره ی وجودش را پاره پاره می کند.

می شکند و همه ی وجود او را می شکافد!

اشک ها تنها مرهم شکاف هاست.

صادقانه بگویم: گریه بهانه نمی خواهد!


10:28 AM | شراره |




سی ام شهریور 1388

تولدم مبارک...

نمايش تصوير در وضيعت عادي

 با طلوع خورشید وزش بادهِ برنده با گرمای دست مادری مهربان

به دست گرفتم قلم  هشتادو هشت را تا رقم زنم سرنوشت را...

از راه دور تـــــو را می پرستم ای قبله امید من ...

از راه دور به تـــــو عشق می ورزم،تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی

از راه دور درد دلهایم را به تـــــو،عشق جاودانه ام میگویم ...

و تــــو را در آغوش محبت هایم می فشارم ...

آری از همین راه دور نیز میتوانی دست در دستانم بگذاری

                                                              وبا هم قدم بزنیم ...

به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود ...

خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور می کنم

و هیچگاه نمیزارم خاطره های لحضه دیدارمان از ذهنم دور شود ...

این فاصله ها را با محبت و عشق از بین می برم

و کاری می کنم همیشه احساس کنی در کنار منی ...

                            آری نـــازنینم ...

این است برایم یک خواب عاشقونه،خواب نگاه به چشمان هم ...

                            خواب با هم بودنمان ...

آری و این است یک فاصله عــــاشقونه ی ... عــــــاشقونه

[تصوير: fd5yit.jpg]نمايش تصوير در وضيعت عادي

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که
مي شکننت نکنه غصه
بخوري من همه
 جا باهاتم
 تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،
قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم
 که همراهيت کنه، ومرگ که
 بدوني برميگردي
 پيشم
!!!
!!
!

9:15 AM | شراره |






باران عشق